عشقت به من آموخت..

عشقت به من آموخت..

عشقت‌ اندوه‌ را به‌ من‌ آموخت‌..

و من‌ قرن‌ها در انتظار زني‌ بودم‌ که‌ اندوهگينم‌ سازد..!

زني‌ که‌ ميان‌ بازوانش‌ چونان‌ گنجشکي‌ بگريم‌ُ

او تکه‌ تکه‌هايم‌ را چون‌ پاره‌هاي‌ بلوري‌ شکسته‌ گِرد آورد..!

عشقت‌ به‌ من‌ آموخت‌ که‌ خانه‌ام‌ را ترک‌ کنم‌


در پياده‌روها پرسه‌ زنم‌ُ


چهره‌ات‌ را در قطرات‌ِ باران‌ُ نورِ چراغ‌ِ ماشين‌ها بجويم‌..!


ردِ لباس‌هايت‌ را در لباس‌ِ غريبه‌ها بگيرم‌ُ


تصويرِ تو را در تابلوهاي‌ تبليغاتي‌ جست‌ُجو کنم‌..!


عشقت‌ به‌ من‌ آموخت‌.. که‌ ساعت‌ها در پي گيسوان‌ِ تو بگردم‌..


گيسواني‌ که‌ دختران‌ِ کولي‌ در حسرت‌ِ آن‌ مي‌سوزند..!


در پي چهره‌ وُ صدايي‌


که‌ تمام‌ِ چهره‌ها وُ صداهاست‌!

عشقت‌ مرا به‌ شهرِ اندوه‌ بُرد.. بانوي‌ من‌..


وَ من‌ از آن‌ پيش‌تر هرگز به‌ آن‌ شهر نرفته‌ بودم‌


نمي‌دانستم‌ اشک‌ها کسي‌ هستند


وَ انسان‌ِ بي‌اندوه‌ ، تنها سايه‌يي‌ از انسان‌ است‌

عشقت‌ به‌ من‌ آموخت‌ که‌ چونان‌ پسرکي‌ رفتار کنم‌


چهره‌اَت‌ را با گچ‌ بر ديوارها نقّاشي‌ کنم‌..


بَر بادبان‌ِ زورق‌ِ ماهي‌گيران‌ُ


بر ناقوس‌ُ صليب‌ِ کليساها..

عشقت‌ به‌ من‌ آموخت‌ که‌ عشق‌ ، زمان‌ را دگرگون‌ مي‌کند..!


وَ آن‌هنگام‌ که‌ عاشق‌ مي‌شوم‌ زمين‌ از گردش‌ باز مي‌ايستد..!


عشقت‌ بي‌دليلي‌ها را به‌ من‌ آموخت‌..!

پَس‌ من‌ افسانه‌هاي‌ کودکان‌ را خواندم‌


وَ در قلعه‌ي‌ قصّه‌ها قدم‌ نهادم‌ُ


به‌ رؤيا ديدم‌ دخترِ شاه‌ِ پريان‌ از آن‌ِ من‌ است‌..


با چشم‌هايش‌ ، صاف‌تر از آب‌ِ يک‌ درياچه‌


لب‌هايش‌ ، خواستني‌تر از شکوفه‌هاي‌ اَنار..

به‌ رؤيا ديدم‌ که‌ او را دُزديده‌اَم‌ هم‌ْچون‌ يک‌ شواليه‌


وَ گردن‌ْبندي‌ از مرواريدُ مرجانش‌ پيشکش‌ کرده‌اَم‌..!


عشقت‌ جنون‌ را به‌ من‌ آموخت‌..


وَ گُذران‌ِ زنده‌گي‌ بي‌آمدن‌ِ دخترِ شاه‌ِ پريان‌ را..!

عشقت‌ به‌ من‌ آموخت‌ تو را در همه‌ چيزي‌ جست‌ُجو کنم‌


وَ دوست‌ بدارم‌ درخت‌ِ عريان‌ِ زمستان‌ را


برگ‌هاي‌ خشک‌ِ خزان‌ را وُ باد را وُ باران‌ را


وَ کافه‌ي‌ کوچکي‌ را که‌ عصرها در آن‌ قهوه‌ مي‌نوشيديم‌..!


عشقت پناه بردن به کافه‌ها را به من آموخت


و پناه بردن به هتل‌هاي بينامُ کليساهاي گمنام را..!

عشقت مرا آموخت


که اندوهِ غربتيان در شب چند برابر مي‌شود


به من آموخت بيروت را چونان زني بشناسم ، ظالمُ هوس‌انگيز


که هر غروب زيباترين جامه‌هايش را ميپوشد


بر سينه‌اش عطر مي‌پاشد


تا به ديدار ماهيگيرانُ شاهزاده‌ها برود..

عشقت گريستنِ بي اشک را به من آموخت


و نشانم داد که اندوه


چونان پسرکي بي‌پا


در پس‌کوچه‌هاي رُشِه وُ حَمرا مي‌آرامد..!


عشقت اندوه را به من آموخت


و من قرنها در انتظارِ زني بودم که اندوهگينم سازد


زني که ميانِ بازوانش چونان گنجشکي بگريمُ


او تکه تکه‌هايم را 


چون پاره‌هاي بلوري شکسته گِرد آورَد..




از : نزار قباني - ترجمه ي : يغما گلروويي


 

برچسب ها :

عشقت آموخت..,عشقت
نظرات کاربران
X
در صورت مشاهده مطالب مغایر با قوانین و شعونات اسلامی از بخش ارتباط با ما گزارش دهید تا سریعا حذف گردد